
شبیه آینه ، امااسیرانکارمکه دست ازعشق توآخرچگونه بردارمبه بندسایه فتادم؛غریبه باخورشیدچوماه،محوتو،درانتظاردیدارمهزارسال گذشت وپی تو می گردمکه لحظه ای،نفسی دیده بتوبسپارمچوریشه های درختی که دردل خاکنددودست خودبه دودستت دوباره بگذارمبه دوردست غروبی،هماره خشکیدهچوماه خیره به شب این نگاه غمبارمنشانی ازتونجستم،توگم شدی درمنمیان خویشتن وتو شبیه دیوارماگرچه آینه ام درنگاه خود ، امابه چشم تودل سنگی اسیرزنگارمنبود جرات ابرازوبازبان دلمدوباره زمزمه کردم که دوستت دارماکبرعسکری - شوشتر ...
ادامه مطلب